by Universal Emptiness


دست کم بیست گلوله وارد بدنش شده بود ،

اما کارگردان هنوز قصد نداشت امید رو از بیننده هاش دریغ کنه . 


Posted in | 14 Comments »

14 comments:

احساس چگونگى مزمن said...

فوق‌العاده

درویش said...

آفرین. یادِ سکانسِ آخرِ صورت‌زخمی افتادم
(مینیاتوردُلوکسِ سابق)

یک مالیخولیایی said...

حالا اگر نیروی دشمن باشه با یه مشت هم میفته میمره ها.بیننده رو نمی دونم چی فرض می کنن بعضی ها

زکریا said...

این حرفا چیه رفیق
امیدوارم زود خوب شی
طاقت بیار رفیق / داریم میرسیم
می خونمت

مریمی said...

خب موضوع اینه که اگه با 45 تا گلوله هم بدن یارو تکه تکه بشه، با مسلسل حتی، بازم اگه طرف سرش رو برگردوند به سمت دوستش و خواست یه چیزی بگه و صدای آمبولانس هم از دوردست به گوش رسید، تماشاچی محترم، که همواره به دنبال بارقه‌ی امید بر سر و تن می‌زنه، فورا امیدوار میشه که شاید قهرمانم زنده بمونه

Pegah said...

Hum ,
Inja che khob shode !
_
Rajebe chizi ke porsidi :
Are ..
Dorost e ..

The91 said...

آقا کامنت ات دو هزار امتیاز بود خودش
،

Universal Emptiness said...

@ زکریا :
اگه به این زودیا خوب شدم باشه

خود................. ارضایی said...

و تا بیمارستان / اتاق احیا و شک و اقای دکتر که با سر به زمین دوخته بیرون میاد و همراهی که با سر میره تو دیوار دست از سر صحنه و مخاطب و اعصاب و روان بیننده بر نمی دارد !

دونقطه said...

کارگردان لطیفی بود

Pegah said...

Hum ,
Shaiadam hast ..
In rooza nemidonam !
-
Mersi az tavajohet . :)

مریمی said...

خوشحالم که خوشت اومده
: )

شازه said...

این محشر بود
دمت گرم

1978 said...

خیلی خوب