by Universal Emptiness



بوی عرق می داد ، مردم طردش کردند .

به خود گلاب زد ، مردم نابودش کردند . 

Posted in | 13 Comments »

13 comments:

zero said...

باید می رفت حموم.

یک مالیخولیایی said...

حقش بود دیگه،آخه کسی که با طرد شدن آدم نمی شه همون نابودش کنن بهتره

Pemi said...

:))
گفتى گلاب ياد يه خاطره افتادم!
دوران راهنمايى كه بودم از مدرسه بردنمون يه زيارتگاه، امام زاده بود فك كنم و اونجا هم شبيخون زدن و گلاب پاشيدن به كل وجودمان، خلاصه برگشتنى از مدرسه به خونه تو اتوبوس زير نگاه هاى ديگران له شدم :دى

فورتونا said...

در همون مرحله ی اول باید تیکه تیکش میکردن!!!

افسانه سیزیف said...

تراژیک
..

زن said...

هر کار کنی آدمها پشت سرت حرف خواهند زد

ارتا said...

این همه خشونت برای چی.خب اون هم باید تکمیل بشه حالا چه جوریش مهم نیست

ارتا said...

این همه خشونت برای چی.خب اون هم باید تکمیل بشه حالا چه جوریش مهم نیست

زکریا said...

نفهمیدم پستت رو ! واسا چند بار بخونمش

فرضيه هاي گستاخانه said...

مردم محبوس در هميشگي هايشان.

زهرا موثق said...

شخصیت اصلی داستان مردمن نه اون

kariza said...

دنياي ما همينه

Nargess said...

نوشته هاتو دوست دارم. مرسی که بلاگم رو خوندی و مرسی بابت کامنت هات.